و خداوند برای قلب های بیقرار حسین(ع) را آفرید...
شب داشتیم از کلاس برمیگشتیم رفتیم سوار ماشین بشیم دیدم کنار یه بوستان همونجا موکب زدند، فرش کرده بودند؛ صندلی چیده بودند، لیوانهای دسته دار تمیز با شاخه نبات چیده شده بود رومیز، دخترم گفت: مامان چای بخوریم، گفتم: هنوز که فک نکنم چای آماده باشه آخه داشتند چای دم میکردند و هنوز مراسم شروع نشده بود... خواستیم بریم که همون لحظه یکی از جوانهای هیات دیدم اومد شروع کرد به چای ریختن... خواستم بگم اولین لیوان چای امام حسین در اولین شب محرم تو اون موکب را ما خوردیم.
گرچه در چای عزای تو شکر ریخته اند
ما نمک گير تو هستيم اباعبــداللہ...
و بعد که مراسم شروع شد... نشستیم برای مراسم عزاداری...گریه کردم اما حالم خوب شد:
( اصلا حسین جنس غمش فرق میکند)
واقعا تا شب اول محرم نیاید،
آدم یادش نمی آید
دلش چقدر مرده است.
پ.ن:
_ عکس از اون موکب برای یادگاری گرفتم
#شب اول محرم ۱۴۰۵