😅

امروز رو بی‌زردچوبه سر کردیم!

یکی بی‌زحمت بره برای ما زردچوبه بگیره، البته از این زردچوبه‌هایی که در حضور مشتری آسیاب می‌کنن. 😅

چند روزی بود که زردچوبه‌ی ظرفمون ته کشیده بود و چیزی به آخرش نمونده بود. ماجرا از این قرار بود که یه روز برای جوجه و اینا، ظرف زردچوبه و نمک و فلفل و ادویه رو ریختم توی یه کیسه که با خودمون ببریم. موقع برگشت، بقیه‌ی وسایل رو آوردم، اما کیسه‌ی ادویه‌ها خونه‌ی پدرشوهرم جا موند. از اونجایی که فکر می‌کردم توی کمد، زردچوبه‌ی ذخیره دارم، اصلاً نگران نبودم، تا اینکه یه روز سراغش رفتم و دیدم همه‌ی ادویه‌ها رو داریم، جز زردچوبه!

از اون روز به بعد، هر بار به خودم می‌گفتم: باید برم سر خیابون و از همون فروشگاهی که زردچوبه رو در حضور مشتری آسیاب می‌کنه، زردچوبه بگیرم.

اما خب، بین گفتن و انجام دادن کار، گاهی فاصله‌ی زیادیه یه بار حوصله‌م نمی‌شد، یه بار وقت نداشتم، یه بار هم موقعیتش پیش نمی‌اومد. خلاصه هر بار به یه بهانه‌ای این کار رو عقب می‌انداختم و با همون ته‌مانده‌ی زردچوبه سر می‌کردیم تا اینکه امروز دیگه همون ته‌مانده هم تموم شد و ما موندیم و یه ظرف خالی زردچوبه.

این ماجرا من رو یاد حکایتی از ملانصرالدین انداخت.

می‌گن یه روز ملا نصرالدین لباسش رو سر چوب کرده بود و توی کوچه و خیابون بالای سرش می‌چرخوند. مردم با تعجب ازش می‌پرسیدن:
ملا! چرا لباست رو نمی‌پوشی و بالای سرت می‌چرخونی؟

ملا هم در جواب می‌گفت:
کو وقت؟!
یا به روایتی:
کو حال؟ کو حوصله؟!

حالا حکایت ماست! چند روزه می‌دونیم زردچوبه نداریم، می‌دونیم از کجا باید بخریم و حتی می‌دونیم خریدنش چقدر ساده‌ست اما همین کار ساده رو هی به فردا موکول می‌کنیم، تا جایی که بالاخره یه روز، نبودنش کار دستمون می‌ده.

گاهی واقعا انجام دادن بعضی کارها واقعا راحته ولی الکی امروز و فردا میکنیم.

حالا باید دید فردا بالاخره میرم زردچوبه بخرم یا باز هم با شعارکو وقت؟ کو حال؟ کو حوصله؟ روزگار می‌گذرونم و ناهار درست میکنم.😂