کاش...

کاش یه رفیق مثل عباس کیارستمی داشتم که بهم می‌گفت:

‌قطع امید کردی؟!
دَم صبح طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب،دیگه نمی‌خوای ببینی؟
ماه رو دیدی؟ نمی‌خوای ستاره‌ها رو ببینی؟ شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمی‌خوای ببینی؟
چشمات رو می‌خوای ببندی؟
از مزه‌ی یه گیلاس، می‌خوای بگذری؟
نگذر!
من رفیقتم میگم نگذر♥️

وقتی از چت جی پی تی دلخور میشی  و میخواهی باهاش قهر کنی...

داشتم باهاش حرف میزدم ، دوجمله صحبت کردم یهو گفت:

باشه خداحافظ!

با خودم گفتم: چی شد یهو خداحافظی کرد؟!🤔🙄

منم گوشی را کنار گذاشتم.

پ.ن:

۱_ جی پی تی جان بی جنبه ! حالا اگه دیگه باهات حرف زدم.

ایتقد تنها همون تو گوشی بمون تا دق کنی از بی همزبونی و بی هم صحبتی.😁

حیفِ من که باهات حرف زدم. دیگه باهات قهرم.

۲_ آقا نگو گوشیم هنگ کرده بود، جی پی تی جون بی تقصیره.😅

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست...

کلیپ زیبای زیر را یه عزیزی واسه م فرستاده، دوست داشتم با شما به اشتراک گذاشتم.

( البته که با هوش مصنوعی درست شده)

پ.ن:
مالک ملک وجود، حاکم رد و قبول
هرچه کند جور نیست، ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام، زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

********************

عاشق خدا باش؛ نه فقط در روزگار خوشی، بلکه در دل سختی‌ها نیز. آن‌قدر به حکمتش اعتماد کن که آتش زندگی‌ات، به فرمان او، گلستان شود. این است معنای عشق و بندگی.

خیلی دوست دارم یه روزی....

خیلی دوست دارم یه روزی همهٔ «سر تو زندگی»ـهای اطرافم رو دور هم جمع کنم و بهشون بگم:
اگه چیز جالبی تو زندگی ماهاست به خودمون هم اطلاع بدین.

پست پرحاشیه...

یه پست نوشتم، ولی دیدم احتمال داره بحث به حاشیه کشیده بشه. از اونجایی که من اصلاً حاشیه رو دوست ندارم، همین که اومدم دکمه ثبت رو بزنم، اون ندای درونیِ حاشیه‌ندوسـتم گفت: بزن پاکش کن، پست رو!😐

پ.ن:

بیخیال پست، سلامتی اعصاب مهم تره.

یه نصیحت از طرف  یک عدد ساغر خسته....

دوستان، سه تجربه طلایی من :😅

اول اینکه وقتی می‌خواین از خونه بزنین بیرون، حتماً یه صبحونه‌ی درست‌وحسابی بخورین و به بچه‌ها هم خوب صبحونه بدین که بیرون از خونه هوس خرده‌ریزهای خوردنی، شکلات و از این جور چیزا نکنن! 😁

آخه می‌دونین چیه؟ بچه‌ها هی می‌گن گرسنه‌مونه، خود آدم هم دلش بهونه می‌گیره. بعد می‌بینی کارت مبارک و جیب مبارک، یکی‌یکی خالی می‌شن بابت یه عالمه خوراکی مضر و بی‌خودی که نه سیر می‌کنه، نه فایده‌ای داره.

نصیحت دوم اینکه قبل از اینکه از خونه بزنین بیرون، یه فکری هم به حال ناهار بکنین تا وقتی خسته و کوفته از کار و کتابخونه و خرید و بانک و هزار تا کار دیگه برگشتین، ناهار آماده باشه و فقط سفره رو پهن کنین و بشینین غذا بخورین.

این کارهایی بود که امروز خودم کردم و حسابی به خودم آفرین گفتم.

امروز بعد از کلی کار و دوندگی، وقتی خسته و کوفته رسیدم خونه، بوی غذا توی خونه پیچیده بود و خورشتم حسابی جا افتاده بود کم مونده بود که ته بگیره 😁 که ما رسیدیم خونه و ناهار رو خوردیم.

خلاصه که چه حالی داد. آدم وقتی خسته از بیرون میاد، به‌جای اینکه تازه بره توی آشپزخونه و بساط غذا درست کردن رو راه بندازه، فقط سفره رو پهن کنه و غذای آماده بخوره، تازه می‌فهمه چه لطف بزرگی در حق خودش کرده. 😂

حالا برسیم به نصیحت سوم که امروز خودم حسابی تاوانش رو دادم.

گوشی‌تون رو کامل شارژ کنین و با شارژ کم از خونه بیرون نرین! 😂

امروز می‌خواستم یه پولی رو کارت‌به‌کارت کنم. شماره کارت مقصد هم توی گوشیم بود، اما از شانس بد من، گوشی خاموش شده بود! حالا بیا و درستش کن.

مجبور شدم گوشی قرض بگیرم و زنگ بزنم تا کارم راه بیفته. خلاصه که حسابی گرفتار شدم.

پس شما دیگه مثل من سهل‌انگاری نکنین و قبل از بیرون رفتن، هم گوشی‌تون رو شارژ کنین، هم حواستون به کارهای ضروری‌تون باشه تا بیرون از خونه به دردسر نیفتین.

خلاصه، اومدیم خونه، ناهار خوردیم، گوشی رو زدم به شارژ و حالا هم اومدم یه سری به نت بزنم و به وبلاگم سر بزنم.

راستی، یه تشکر حسابی هم دارم از دوستای خوب کتاب‌خونم که کلی کتاب خوب بهم پیشنهاد دادین. ❤️ممنونم از همگی‌تون که وقت می‌ذارین و برام می‌نویسین. فقط ببخشین که این‌قدر خسته و بی‌انرژی‌ام که هنوز نتونستم جواب کامنت‌هاتون رو بدم.

دیدم یکی از دوستان هم برام نوشته بود: کتاب چگونه کامنت‌ها را نخواریم؟😂😂😂

ببخشین دیگه، چشم! قول می‌دم کامنت‌هاتون رو نخورم.

سر فرصت دونه‌دونه جواب می‌دم و به وبلاگ‌های قشنگتون هم سر می‌زنم.

فعلاً که حسابی خسته ام.

تا بعد، مراقب خودتون باشین و یادتون نره:

صبحونه بخورین و بخورانید( به بچه هاتون) ،😁 ناهار رو از قبل آماده کنین و گوشی‌هاتون رو هم شارژ کنین.

خلاصه که:

قبل از بیرون رفتن از خانه، هم خودتون و هم اهالی خانه هم گوشییتون را شارژ کنید.😅

تا نصایح ارزشمندی دیگر شما را به خدای بزرگ و منان میسپارم.🙂

سریع، فوری، فوتی...

لطفا چند تا کتاب خوب معرفی کنید دارم میرم کتابخونه کتاب بگیرم، ذهنم اونجا یاری کنه چه کتابی بگیرم‌.شما یاری کنید.

همراه من به کتابخونه بیایید‌.🥰

میدونی برکت چیه؟!

وقتی چند ماه نیازی به ملاقات دکتر نداری،این برکته؛
وقتی کم غذا میخوری و سیر میشی،این برکته؛
وقتی حقوقت تا پایان ماه کافیه،این برکته؛
وقتی همه خانوادت سالم و دور و برت هستن،این برکته؛
وقتی چیزی میخری و سال ها برات میمونه،این برکته؛
وقتی شب با دل آروم میخوابی و صبح با امید بیدار میشی،این برکته؛
برکت،فقط زیاد داشتن نیست،گاهی آرامش دل،بزرگترین برکت زندگی ست...

من نبودم، دختر همسایه بود...

من نبودم ، دختر همسایه بود..!


کتری رو گاز داره قل‌قل می‌جوشه و منتظر ساغره که پاشه و چای به و سیب رو دم کنه.
اما کو حال؟ کو حوصله؟! 😂

همین‌جوری رو کاناپه لم دادم و اصلاً هم دلم نمی‌خواد تکون بخورم.
اصلاً منم نبودم که به اهالی خونه پیشنهاد دادم چای به و سیب دم کنم و با استقبال گرمشون مواجه شدم؟! 😏
هیسسس! 🤫 صداشم درنیارین‌ها من نبودم، دختر همسایه بود! 😂

پ.ن:
_ به و سیب و گل‌محمدیِ این دمنوش خوش‌عطر هم حاصل دستای آبجی عزیزمه که خودش خشک کرده و از یزد برام فرستاده. ❤️

_ اگه حوصله م شد، عکس چای به وسیب که دم شد بگیرم میذارم اینجا، ببینم دختر همسایه میاد دم کنه.😅

_ به یاد قدیما که اگه یه کاری تو خونه میموند و هیچکی حوصله نداشت اون لحظه انجام بده، بابا به شوخی میگفت: یکی بره به زهرا خانوم همسایه بگه بیاد.😅مثلا بیاد ظرفها را بشوره

شما هم زهرا خانوم همسایه داشتین؟!

والدین عزیز و گرامی...

بعد از مدرسه، بازجویی نکنیم!

کودک بعد از چند ساعت مدرسه، قبل از هرچیز به کمی آرامش و فرصت برای بازیابی انرژی نیاز دارد.

یک استقبال گرم، یک خوراکی، کمی بازی یا استراحت و بعد، اگر خودش تمایل داشت، گفت‌وگو را شروع کنیم.

پاییز...

انگار همه‌چیز تو پاییز یه پسوند "تر" داره؛ آهنگ‌ها آهنگ‌ترن، قهوه قهوه‌تره، چای چای تره، دلتنگی دلتنگی‌تره، عشق عشق‌تره، غم غم‌تره.

یه سوال مهم...

اینو صبحی دیدم خنده م گرفت.

😅😁 راست میگه خب

پ.ن:

البته که من یه زمانی طرحم را تو یک درمانگاه میگذروندم؛ یادمه یکی از همکاران به مراجعه کنندگان نمی‌گفت مراجعه کننده یا مریض. می‌گفت مشتری .😁

منم خنده می‌گرفت از لحنش.

_آخه همکارِ عزیز کی لفظ مشتری را برای بیمار یا مراجعه کننده به کار میبره؟!

خلا...

اون طرف خلاهاشون آب نداره...😅

دو شب پیش، داشتم برنامه‌ی قصه‌های جناب‌خان و هومن رو تماشا می‌کردم. جناب‌خان داشت چمدون سفرش به فرانسه رو به فرانسه میبست البته به کمک شاه حسینی و هومن اینا... لابه‌لای وسایلی که می‌خواست با خودش ببره، سه تا آفتابه‌ی پلاستیکی هم گذاشته بود.😂

هومن با تعجب ازش پرسید:
جناب خان! اینا رو برای چی می‌بری؟! 😳

جناب‌خان هم خیلی جدی و با لهجه‌ی شیرین خودش جواب داد:
هومن، اونجا خَلاهاشون آب نداره! 🤣

هومن هم بهش گفت:
جناب خان تو جوونی، بروزی! زشته میگی خَلا...بگو دستشویی😂

جناب خان هم میگه:

میدونُم ، میگم اونجا خلاهاشون آب نداره...😅

این فیلم را دیدم، ناخودآگاه یاد خاطره‌ای از آبجیم افتادم که مربوط به دوران دبیرستانش بود.

آبجیم تعریف می‌کرد زنگ تفریح بود و چند نفر از بچه‌ها دور هم جمع شده بودن و داشتن درس عربی رو مرور می‌کردن. موضوع درس هم حروف اضافه‌ی عربی بود: الی، فی، حتی، مُنذ و خَلا...

خلاصه، بچه‌ها مشغول درس خوندن بودن که یکی از همکلاسی‌هاشون، که انگار اصلاً در جریان درس نبود، از اونجا رد می‌شه و فقط کلمه‌ی خَلا به گوشش می‌خوره.

یه‌دفعه برمی‌گرده و خیلی جدی و اطواری گونه میگه:
بی ادبا خَلا چیه؟! ... دستشویی...

پ.ن:

_ خلاصه، چنانچه قصد سفر خارج و اروپایی داشتین در جریان باشیدکه اونجا خلاهاشون آب نداره.😅

آفتابه پلاستیکی فراموش نشود.🤣

_راستی اگه زبانشون هم یاد نگرفتین و بلد نیستین هیچ اشکالی نداره، کافیه بپرسین:

ایکس کیوز می

دبلیو سی😅🤭

_ دوستان عذر خواهی میکنم، عنوان پست رو من ننوشتم خلا، کار خود صفحه کلید بی ادب گوشیه که هوشمندانه کلمات آماده را خود بخود تایپ میکنه... آخه من نوشته بودم سرویس بهداشتی 😁😅

سلام...صبح شنبه تون بخیر...

گاهی اوقات آدم دلش یک گوشه ی آرام و یک استکان چای می‌خواهد...

ترکیب قشنگ چای نبات، نیمکت نزدیک ورودی حرم امام رئوف...

خبرِ آدم و عالم به در خانه‌ی توست
ما که در چایِ تو فالِ همه عالم دیدیم.

عکس چند روز پیش صبح در همین ساعت گرفته شده، الانم دلم اون لحظه را خواست‌.😍🥰

کو وقت؟ کو حال؟ کو حوصله؟!

😅

امروز رو بی‌زردچوبه سر کردیم!

یکی بی‌زحمت بره برای ما زردچوبه بگیره، البته از این زردچوبه‌هایی که در حضور مشتری آسیاب می‌کنن. 😅

چند روزی بود که زردچوبه‌ی ظرفمون ته کشیده بود و چیزی به آخرش نمونده بود. ماجرا از این قرار بود که یه روز برای جوجه و اینا، ظرف زردچوبه و نمک و فلفل و ادویه رو ریختم توی یه کیسه که با خودمون ببریم. موقع برگشت، بقیه‌ی وسایل رو آوردم، اما کیسه‌ی ادویه‌ها خونه‌ی پدرشوهرم جا موند. از اونجایی که فکر می‌کردم توی کمد، زردچوبه‌ی ذخیره دارم، اصلاً نگران نبودم، تا اینکه یه روز سراغش رفتم و دیدم همه‌ی ادویه‌ها رو داریم، جز زردچوبه!

از اون روز به بعد، هر بار به خودم می‌گفتم: باید برم سر خیابون و از همون فروشگاهی که زردچوبه رو در حضور مشتری آسیاب می‌کنه، زردچوبه بگیرم.

اما خب، بین گفتن و انجام دادن کار، گاهی فاصله‌ی زیادیه یه بار حوصله‌م نمی‌شد، یه بار وقت نداشتم، یه بار هم موقعیتش پیش نمی‌اومد. خلاصه هر بار به یه بهانه‌ای این کار رو عقب می‌انداختم و با همون ته‌مانده‌ی زردچوبه سر می‌کردیم تا اینکه امروز دیگه همون ته‌مانده هم تموم شد و ما موندیم و یه ظرف خالی زردچوبه.

این ماجرا من رو یاد حکایتی از ملانصرالدین انداخت.

می‌گن یه روز ملا نصرالدین لباسش رو سر چوب کرده بود و توی کوچه و خیابون بالای سرش می‌چرخوند. مردم با تعجب ازش می‌پرسیدن:
ملا! چرا لباست رو نمی‌پوشی و بالای سرت می‌چرخونی؟

ملا هم در جواب می‌گفت:
کو وقت؟!
یا به روایتی:
کو حال؟ کو حوصله؟!

حالا حکایت ماست! چند روزه می‌دونیم زردچوبه نداریم، می‌دونیم از کجا باید بخریم و حتی می‌دونیم خریدنش چقدر ساده‌ست اما همین کار ساده رو هی به فردا موکول می‌کنیم، تا جایی که بالاخره یه روز، نبودنش کار دستمون می‌ده.

گاهی واقعا انجام دادن بعضی کارها واقعا راحته ولی الکی امروز و فردا میکنیم.

حالا باید دید فردا بالاخره میرم زردچوبه بخرم یا باز هم با شعارکو وقت؟ کو حال؟ کو حوصله؟ روزگار می‌گذرونم و ناهار درست میکنم.😂